روزگاری درگوشه اي ازدفترم نوشته بودم...... مي نشينم تو نميداني که روزگار چقدر کوتاه است
تنهائی رادوست دارم چون بي وفا نيست
تنهائی رادوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائی رادوست دارم چون خداهم تنهاست
تنهائی رادوست دارم چون درخلوت وتنهائيم درانتظارخواهم گريست
وهيچ کس اشکهايم رانمي بيند![]()
درکورسوي کوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذرعمر
گفتند چون مي گذردغمي نيست
گذشت
اما باغم
گفتند اين نيزبگذرد
گذشت
اماسخت
حال چه کنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمررا تماشا کنم
در انتهاي کوچه ي تنهايي![]()

و چراغهاي خوشبختي ديري نمي پايند
وهميشه نميتوان شانه به شانه دوست در اران قدم زد
و سيبها وپرنده هايي را که روي شاخه هانشسته اند تا آخرشمرد.
هميشه نميتوان دست دوست راگرفت وبه تماشاي قله هايي بردکه دردوقدمي خداايستاده اند.
تو نميداني که ممکن است ناگهان درميانه راه گردبادي عظيم همه چيزرا درهم پيچيده
و اثري ازحرفهاي قشنگ ونگاههاي خاطره انگيز نماند.
نه تو اينها رانميداني
که اگرميدانستي حتم داشتم حتي يک لحظه هم مرا با غمهايم تنها نميذاشتي
و دلت نمي آمد که تازه ترين شعرهايم رانخواني.
کاش ميدانستي که هرقطره باران آينه اي است که ميتواني
عشق مرا به خودت در آن ببيني
آن وقت درروزهاي باراني
هيچگاه از کنارپنجره کنار نمي رفتي...![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


