تبليغاتX
بی تاب تنهـــــــــــــــایی
بی تاب تنهـــــــــــــــایی












بردي از يادم دادي بربادم
 با يادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم ازغم آزادم
دل به تو دادم, فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز ,چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
کي آيي به برم اي شمع سحرم
در بزمم نفسي بنشين تاج سحرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآيد عمر خبرم ده
نشسته بر دل غبارغم زانکه من در ديارغم گشته ام غمگسارغم
اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي آفت جان ما تويي
بردي از يادم دادي بر بادم
با يادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم ازغم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت توسط تنها عشق ...| |

شعرهاي من

دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ...

سپيد راسياه كردن ازآن منست ونگاه ناتمام ازتو .....

دل سپردن ازمنست وبرف شدن وباريدن ازتو ......

 صدا ازمنست وسكوت ازتو وانتظار ....

چه سهمگين است انتظاركسي يا چيزي راكشيدن كه حتي نمي داني كيست ياچيست ؟‌!

 از كدام دروارد مي شود وازكدام جاده سرمي رسد ؟ ...

تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،‌يك اشعه ،‌يك دريچه ...

اكنون كه درغايت خستگي به اين احساس رسيده ام باتوجاودانه ترزمزمه مي كنم :

خداوندگار من !

اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه خواه !‌

آغوشت را باز كن كه روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است

و هيچ چیزمرا سرگرم نمي كند جز خيال و اوهام كه به تباهي مي كشاندم ...

خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه هاي وهم گشته ام

بي حضور « هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من

بيش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق مي زند ..

 كجاست دشت زيبايي كه نشانش مي دهند ؟

كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت توسط تنها عشق ...| |

  دل من ميميره

مي دونم يه روزي دل من ميميره

خورشيد عشقم اون بالا ها سايه ميگيره

رنگ تاريکي گرفته قصه وافسانه من .

رنگ شادي رو نديده اين دل ديوونه من .

اشک مي ريزم روزو شب مثل روزهاي بهاري .

مانده ازتو پيش من تارمويي يادگاري.

 قلب من خاموش وغمگين چون غروب يک ستاره .

گريه ام از درد جدايي مثل ابرهاي پاره پاره .

 همچون مرغي پر شکسته توقفسي تنها نشسته .

 در غروبي بي ترانه مانده ام بي آب و دانه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت توسط تنها عشق ...| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت