قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرافریادکن. تنهای تنهایم ,من,خلوت واشک چندیست هم خانه ایم امشب بازبه رسم گذشته به آسمان مینگرم وباستاره همان ستاره که به یادت برگزیده ام سخن می گویم اگرچه خسته وشکسته ام اما.... ولی بازهم می ایستم تا اینبارنیزبشکند قاصدکی می گذردویادت رادوباره به همراه می آورم وبازیکباره بغضم می شکند ودلم .... بیچاره دلم اینبارنیزدرخود می شکند. دلم می گیردازاشکهایم که می ریزدحرفهایم که ناگفته می مانند وازغم که ازغصه هایم سنگین است وآماده باریدن دیگرداردیادم می رودنام اوکه برایش می مردم
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

