رهگذر بگذرزمن اي آشناچون ازتومن ديگرگذشتم ديگرتوهم بيگانه شوچون ديگران باسرگذشتم مي خواهم عشقت دردل بميرد مي خواهم تادرسريادت پايان گيرد هرعشقي مي ميردخاموشي مي گيردعشق تونمي ميرد باورکن بعد ازتوديگري درقلبم جايت رانمي گيرد وای که چقدرسرانگشت خسته بربخار اين پنجره هاکشيدم و
نمي خواهم
چنان دلگيرم ازدنيا،که خودرا هم نمی خواهم
به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمی خواهم
همه نامهربانانند دراين دنيای پرتزويرچنين شدحاصل عمرم
که جزمرگم نمی خواهم![]()
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاييزی راه مي رفت و
و صدای خش خش برگها همان آوازی بود که
من گمان می کردم ميگويد :می گويد دوستت دارم . . .
ما لحظات را سپري کرديم تابه
خوشبختی
برسيم دريغ که خوشبختي لحظاتي بود که سپري کرديم .![]()
![]()
تو نيامدی...
نيامدی تا ببينی که بی توچه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
تايادت نيايدکه چه قولها دادی وچه قسم هاخورده بودی
نيامدی تا نشنوی تمام وجودم فرياد ميزند
بی معرفت ترين دوست دنيا هستی
تا يادت نيايد که روزگاری من تمام دنيات بودم
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بی مهری ات را
من شايد بتوانم بازهم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگاروبازيهايش نه![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

