حس خوب باتوبودن ديگه با من آشنا نيست خدایا...
شعرخوب از تو گفتن ديگه سوغاتی من نيست
من همونم که يه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسيدن دستات همه زندگيمُ باختم![]()
احساس می کنم زودعادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم
خدایا...
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنراصحیح می خواند ودلم از آن می ترسد و
عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم.
خدایا...
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی.
میدانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد.
میدانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛
نفسم مرا به سویی می کشد وعقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.
خدایا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا...
می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت
بگذارم.
خداوندا..
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان،
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس،
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم..
خداوندا...
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب می ترسم.
خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.
خداوندا...
من از ماندن می ترسم
خداوندا...
من از رفتن می ترسم
خداوندا...
من از خود نیز می ترسم
خداوندا...
پناهم ده
خداوندا !
مگر نه اینکه من نیز چون تو تنــــــــــهایم
پس مرا دریاب
و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


