بی تاب تنهـــــــــــــــایی
رهگذر
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاييزی راه مي رفت و
و صدای خش خش برگها همان آوازی بود که
من گمان می کردم ميگويد :می گويد دوستت دارم . . .
ما لحظات را سپري کرديم تابه
خوشبختی
برسيم دريغ که خوشبختي لحظاتي بود که سپري کرديم . نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت
توسط تنها عشق ...| |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


